گره مو

امشب دهانم را با گرهي كور از موهايم خواهم بست...شايد اين گونه قلم از من نترسد!

تو را به باد می فرستمت

ای یار خاکی من

حداقل اینگونه تو پخش می شوی در هوای دورم

بی آنکه باشی

گره ساخته شده درشنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 20:19 توسط 3نقطه| |

دلش که مي گيرد

مي رويم

آنقدر دور که حتي با چشم ريز کردن هم نمي توانش يافت

دلمان که مي گيرد

به سرمان مي زند

 برمي گرديم

اما ديگر دلی نيست که بگيرد

چرخه ی غم انگيزيست ...

پينوشت:اومدم!از تجويز دکتر ممنونم که يادآوری کرد که خيلي وقته آپ نکردم!

گره ساخته شده دریکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 18:54 توسط 3نقطه| |

این سومین بار بود.این سومین بار بود که با آن لبخند های مسخره و کلاه درازش گریه ی آدم را درمی آورد.انگار همیشه در آن دستش که در جیبش می گذاشت اشک های آدم ها را پنهان می کرد.اشک هایی که اگر نمی خواستی هم روی گونه هایت می ریخت و تو آن وقت احساس می کردی چقدر حقیر و بدبختی.چقدر ضعیف و ناتوان.آن وقت حتی شاهزاده بودنت هم به چشمت نمی َآمد.این سومین بار بود که من او را میدیدم و گریه ام می گرفت.آنقدر آدم را به در و دیوار احساسات سردش می زد که آدم از خودش بدش می آمد و با آن دستمال قدیمی گلدار چشمانش را پنهان می کرد.این سومین بار بود که گوشه ی پنجره می ایستاد و به بیرون خیره می شد و درباره ی هیولا حرف میزد.کم حرف می زد اما گاهی حرف های نیشدار می زد.گاهی هم آنقدر دوست داشتنی که هوس می کردی شاهزاده بودنت را فراموش کنی و به آن تاجر جوان لبخندی از رضایت تحویل دهی.این سومین بار بود که وقتی او می آمد هوا دیگر بنفش نبود و قورباغه ها در آب آرام خوابیده بودند و به باران توجهی نداشتند.آخر من و آسمان مدتی است که با هم قرار گذاشته ایم با شروع گریه ی همدیگر آن یکی هم بغض کند و اشک بریزد.آسمان بنفش نبود اما بارانی بود.این سومین بار بود که با دیدن گریه ی من لبخند کوچکی می زد و می گفت:"مهم نیست" و من دامنم را آنقدر تکان می دادم که مثلا" تکه های کیکی که چند ساعت پیش با چای خورده بودیم از دامنم پاک شود اما در واقع دلم می خواست سرم را پایین بندازم و اشک هایم را روی دامن چین خورده ام بلغزانم و او از این بازی لذت ببرد.این سومین بار است که من عاشق راه رفتن های صاف او می شوم.انگار درست خطی از کنار پنجره تا در اتاق کشیده اند که آنچنان صاف راه می رفت.آنقدر عاشقش می شوم که گاهی از خداحافظی با او منصرف می شوم و فقط رویم را برمی گردانم و به او می گویم به امید دیدار.انگار امیدی دارم که بعد از سه ماه بازهم او را خواهم دید.اما او همیشه پی یک هیولا می گردد.هیولایی که چشم های ریزی دارد اما خنده هایش به وسعت یک باتلاق عمیق بزرگ است.رنگ عوض می کند و گاهی راه راه می شود.اما من تا به حال هیولا را ندیده ام.شاید هم هیچ گاه او را نبینم.اما می ترسم او عاشق هیولا شده باشد.می ترسم به دنبال هیولا تا قاف هم برود و دیگر برنگردد.اما امید چیزی است که آدم را به خودش برمی گرداند.آدم را به همان شاهزاده ی 17 ساله بر می گرداند.به خود خودم.این سومین بار است که او از اینجا می رود تا به هیولا برسد و این سومین بار است که من دیدار اول خود را با آن تاجر جوان در ذهنم تکرار می کنم .شاید روزی سومین دیدار هم برسد....

پینوشت:ادامه دارد...

گره ساخته شده درپنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 22:0 توسط 3نقطه| |

دفتر ها در تاریخ خاصی خریداری نمی شوند ...

دفتر ها همان هایی است که در ذهن شکل می گیرد

نامحدود و بی زمان

این مکتوبات است که تاریخ دارد

حتی بعضی تاریخ مصرف هم دارند

البته اگر دلشان بخواهد ...

اگر ...

گره ساخته شده دریکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 20:54 توسط 3نقطه| |

کنار پنجره دراز کشیده بود و داشت به سیگار کشیدن برادرش نگاه می کرد.سعی می کرد روی شیشه رد دود ها را بکشد.سعی می کرد زیاد به لب های بردارش خیره نشود.سعی می کرد بردارش را با انگشتانش کوچک کند و در قاب خانه بگذارد.قابی که برادرش در آن نمی خندید.اما هر چه تلاش می کرد برادرش بازهم همان جا در حیاط سیگار به دست می ماند.یادش رفته بود که بردارش بزرگتر از این حرفاست که در انگشت های سه بندی کوچک او جا شود.چند باری پاهایش را تکان داد و به لاک های قرمزش خیره شد.هنوز هم در لاک زدن ناشی بود.هنوز هم دور تا دور ناخنش روی پوستش جای لاک مانده بود.سعی کرد چند بارانگشت کوچکش را از بقیه جدا کند اما انگار انگشتش محکم به آن پاهای لعنتی چسبیده بود.رنگ قرمز لاک هایش او را یاد سیگار های بهمن برادرش می انداخت.هنوز هم توی صندوق قدیمی پدربزرگ همه ی محرمانه هایش را می انداخت و اسمشان را گذاشته بود "یواشکی ها".در یواشکی هایش هنوز هم پاکت های خالی بهمن را نگه می داشت.تنها چیزی بود که می توانست با آن برادرش را که سال ها از او فاصله داشت را بفهمد.باز هم سرش را برگرداند و به برادرش خیره شد.اما انگار برادرش سال ها بود که به جای دیگری خیره شده بود.بازهم سیگار پشت سیگار.یواشکی ها را باز کرد و یکی از پاکت ها را درآورد.به شیشه پنجره چسباند و سعی کرد همه ی دود های آن پایین را در یک پاکت 4*5 جمع کند.سرفه اش گرفته بود.هنوز هم شیشه بین آنها می ماند و جای انگشت های او روی شیشه آن را لک دارتر و کثیف تر می کرد.از پشت لک هایش برادرش فقط تلفیقی از رنگ های سیاه و طوسی بود.وقتی پاکت از دود پر و خالی می شد مثل این بود که نفس می کشید.انگار همه ی نفس های برادرش آنجا بود.همه ی همه شان جز همان یواشکی ها بودند.سیگارهایش ته کشیده بود و موقع رفتن بود.در پاکت را محکم بست تا نفس هایش فرار نکنند.از روی سکو بلند شد و کوله اش را پشتش انداخت.خیلی سعی کرد از جایش بلند شود و برود بگوید که او همه چیز را دیده است.اما قرار نبود هیچ کس از یواشکی ها ی او خبردار شود.احتمالا" حالا می رفت تا دنبال او برود و او را به خانه بیاورد.قرار نبود بداند که او در خانه است.رفت و در را پشتش بست.رفتن برادرش پشت لک های شیشه حالا نم دار هم شده بود.

پینوشت:نداریم

گره ساخته شده درسه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 23:28 توسط 3نقطه| |


Design By : Night Skin