گره مو
امشب دهانم را با گرهي كور از موهايم خواهم بست...شايد اين گونه قلم از من نترسد!
پینوشت:ادامه دارد... دفتر ها در تاریخ خاصی خریداری نمی شوند ... دفتر ها همان هایی است که در ذهن شکل می گیرد نامحدود و بی زمان این مکتوبات است که تاریخ دارد حتی بعضی تاریخ مصرف هم دارند البته اگر دلشان بخواهد ... اگر ... کنار پنجره دراز کشیده بود و داشت به سیگار
کشیدن برادرش نگاه می کرد.سعی می کرد روی شیشه رد دود ها را بکشد.سعی می کرد زیاد
به لب های بردارش خیره نشود.سعی می کرد بردارش را با انگشتانش کوچک کند و در قاب
خانه بگذارد.قابی که برادرش در آن نمی خندید.اما هر چه تلاش می کرد برادرش بازهم
همان جا در حیاط سیگار به دست می ماند.یادش رفته بود که بردارش بزرگتر از این
حرفاست که در انگشت های سه بندی کوچک او جا شود.چند باری پاهایش را تکان داد و به
لاک های قرمزش خیره شد.هنوز هم در لاک زدن ناشی بود.هنوز هم دور تا دور ناخنش روی
پوستش جای لاک مانده بود.سعی کرد چند بارانگشت کوچکش را از بقیه جدا کند اما انگار
انگشتش محکم به آن پاهای لعنتی چسبیده بود.رنگ قرمز لاک هایش او را یاد سیگار های
بهمن برادرش می انداخت.هنوز هم توی صندوق قدیمی پدربزرگ همه ی محرمانه هایش را می
انداخت و اسمشان را گذاشته بود "یواشکی ها".در یواشکی هایش هنوز هم پاکت
های خالی بهمن را نگه می داشت.تنها چیزی بود که می توانست با آن برادرش را که سال
ها از او فاصله داشت را بفهمد.باز هم سرش را برگرداند و به برادرش خیره شد.اما
انگار برادرش سال ها بود که به جای دیگری خیره شده بود.بازهم سیگار پشت
سیگار.یواشکی ها را باز کرد و یکی از پاکت ها را درآورد.به شیشه پنجره چسباند و
سعی کرد همه ی دود های آن پایین را در یک پاکت 4*5 جمع کند.سرفه اش گرفته بود.هنوز
هم شیشه بین آنها می ماند و جای انگشت های او روی شیشه آن را لک دارتر و کثیف تر
می کرد.از پشت لک هایش برادرش فقط تلفیقی از رنگ های سیاه و طوسی بود.وقتی پاکت از
دود پر و خالی می شد مثل این بود که نفس می کشید.انگار همه ی نفس های برادرش آنجا
بود.همه ی همه شان جز همان یواشکی ها بودند.سیگارهایش ته کشیده بود و موقع رفتن
بود.در پاکت را محکم بست تا نفس هایش فرار نکنند.از روی سکو بلند شد و کوله اش را
پشتش انداخت.خیلی سعی کرد از جایش بلند شود و برود بگوید که او همه چیز را دیده
است.اما قرار نبود هیچ کس از یواشکی ها ی او خبردار شود.احتمالا" حالا می رفت
تا دنبال او برود و او را به خانه بیاورد.قرار نبود بداند که او در خانه است.رفت و
در را پشتش بست.رفتن برادرش پشت لک های شیشه حالا نم دار هم شده بود. پینوشت:نداریم The Man Who Sold The World .... .. . Was My Father! پینوشت 1:برگشتم پینوشت 2:دانلود کنیدhttp://www.4shared.com/audio/v6QjyrVs/Nirvana_-_Lithium.htm پینوشت 3:اینجام! کاش جاروی خانه ی خانم،کفش داشت... هزارپایی برایش کفش می دوخت تا وقتی کوچه ها را گز می کرد... من از ردپاها به خانه برگردم هزار پایی تکه های نان را خورده بود..


| Design By : Night Skin |


